درد بی کسی

پروردگارم ، مهربان من

از دوزخ این بهشت ، رهایی ام بخش !

http://asheganeh.ir/wp-content/uploads/9-300x224.jpg


درد بی کسی

پروردگارم ، مهربان من

از دوزخ این بهشت ، رهایی ام بخش !

در این جاده هر درختی مرا قامت دشنامی است.

و هر زمزمه بانگ عزایی

و هر چشم انداز ی سکوت گنگ و بی حاصلی …

در هراس دم میزنم

در بی قراری زندگی میکنم

و بهشت تو برای من بیهودگی رنگینی است

من در این بهشت،

هم چون در انبوه آفریده های رنگارنگت تنهایم.

تو قلب بیگانه را می شناسی،که خود در سرزمین وجود بیگانه بودی.

کسی را برایم بیافرین تا در او بیارامم

دردم ، درد ” بی کسی” بود.

دکتر علی شریعتی

غزل خداحافظی

http://asheganeh.ir/wp-content/uploads/8-199x300.jpg

چقدر اینجا هراسانم

از لرزش نگاهت

از تکانهای دستانت


غزل خداحافظی

چقدر اینجا هراسانم

از لرزش نگاهت

از تکانهای دستانت

می ترسم از سکوت مسخره ام

می ترسم از اینکه

بشکند عادت نگاهم

می ترسم از این نان و نمک

که مرا به حرمتش به تو گره زده

می ترسم من از قسمهای نیلوفرانه مان

از بی خوابی های شبانه مان

از تیغ تیز تردید و اضطراب

می ترسم از گریز جاده ها

این دلهره ی جاده بی برگشت

این خیال یک طرفه

این تابلوی “ایست زندگی” می کُشدم

من از اینکه شعر هایم بی تو

چگونه آغاز میشود

از اینکه غزلهایم در پایان

بی تو چگونه به خواب می رود

من از اینکه دو بیتی زندگیم

بدون تو یک بیت بماند ، می ترسم

من می ترسم اگر شب چشمانم

بی درخشش تو تاریک شود

می ترسم اگر پای رفتنم بلرزد

می ترسم اگر دست خوشبخت مرگ

بر ترس من بخندد

می ترسم اگر شاهزاده قصه قاصدک ها

از کنار جادوی دستان باد رد شود

می ترسم اگر خاک بگیرد عادتت

مرگ من شود سعادتت

می ترسم اگر دریای مواج این دل

عادت کند به این سکون

خاموش شود اگر این نَفَس

در شمعی آرمیده در بستر خون

من می ترسم اگر

از زخم زبان مردم است

که آیینه نازک تو بشکند

که فرو بریزد این دلم

هر چند که احساسم گم است

می ترسم اگر بدزدند نامت را

جنس دستفروش زبان مردم شود

می ترسم من از خدا

که بگیرد تو را ز من

به حکم سرنوشت زور

به حکم صلاح و مصلحت

تکرار شود این مکررات

” شاید قسمت تو نبود ! ”

دلهره دارم از خودم

که نگیرد دلم به تیغ نگاهت

نگیرد سکوت گوش تورا

نشنود حنجره ات صدای مرا

می ترسم اگر ردپایت خالی بماند

می ترسم اگر کلاغی پیر

غزل خداحافظی را بخواند

می ترسم

می ترسم . . .

وقتی که دیگر نبود

خدایا………….خدایااااااااااااااااااااااااا….

وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم…

وقتی که دیگر رفت به انتظار آمدنش نشستم…

وقتی که دیگر نبود


خدایا………….خدایااااااااااااااااااااااااا….

وقتی که دیگر نبود

من به بودنش نیازمند شـــدم

وقتی که دیگر رفت

من در انتظار آمدنش نشستــــم

وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد

من او را دوست داشتــــــم

وقتی که او تمام کرد

من شروع کردم

وقتی او تمام شـــــد

من آغاز شدم

و چه سخت است تنها متولد شدن

مثل تنها زندگی کردن

مثل تنها مـــــــــــردن …


دکتر شریعتی

تحلیل و نقد موشکافانه داستان بز بز قندی

آنچه در داستان بزبز قندی بیشتر از همه به چشم میخورد و شک بر انداز است رفت آمد مادر بچه هاست به گونه ای که هیچ وقت در خانه نیست و گرگ نابکار از همین خلاء استفاده میکرد

طی تحقیقات بنده و کاشف بعمل آمده مراودات مشکوکی دیده شده که بز بز قندی به بهانه تهیه علف تازه از خانه خارج میشود اما به محض اینکه دو سه تا کوچه از خانه دور میشود تغییر ماهیت میدهد و به سرعت گوشی خود را که به یکی از خطوط اعتباری ایرانسل تجهیز شده در می آورد و به بی افش زنگ میزند ظرف ۵ دقیقه گوسفند فشنی با یک عدد پژو پارس اسپروت به سراغش می آید و با هم میروند صفا .

پدر که سه شیفته کار میکند مادر هم که میرود صفا بچه ها هم تنها در خانه میمانند . کمترین خطری که تهدیدشان میکند گرگ پشت درب است و بیشترین خطر شبکه های ماهواره ایی که از تلویزیون خانه پخش میشود و آنها بدون نظارت مادر میبینند . اینگونه میشود که بچه شنگول از آب درمی آید .

شنگلول چرا شنگول است مگر این روزها بدون آب شنگولی میتوان شنگول بود .شنگول را باید در ابتدا حد زد بعد به راه راست هدایت کرد و بعد بدنبال ساقی محل رفت و آنرا نیز با چند ضربه شلاق به راه راست هدایت کرد تا دیگر به طفل های معصوم آب شنگولی نفروشد .

مونگول هم که بینوا مونگول است و هپلی .

اما حبه انگور که به غایت چند صندوق انگور است اهل طرب است و زید بازی . آخرین باری که گرگ به خانه بزبز قندی نفوذ کرد با نازک کردن صدا خودش را جای جی اف حبه انگور جا زد بود و وارد خانه شد .

خلاصه نرمال ترین شخصیت داستان همان گرگ است که هدفی منطقی را در کل داستان دنبال میکند و گرنه کلیه شخصیت های داستان به نوعی دچار انحرافات اساسی میباشند .

————————————————————————-

به نام آفریننده خلیج تا ابد فارس
گودال آب کوچکى باشى یا دریاى بیکران…فرقى نمی کند زلال که باشى، آسمان در توست
My ID : Alireza_amiri72@yahoo.com

برای عشق

برای عشق گریه کن ولی به کسی نگو.

برای عشق مثل شمع بسوز ولی نگذار پروانه ببینه.

برای عشق پیمان ببند ولی پیمان نشکن .

برای عشق جون خودتو بده ولی جون کسی رو نگیر

برای عشق وصال کن ولی فرار نکن

برای عشق زندگی کن ولی عاشقونه زندگی کن

برای عشق بمیر ولی کسی رو نکش .

برای عشق خودت باش ولی خوب باش

دوره ارزانیســـــــت!

چه کســـــی می گوید که گرانـی شده است؟

 دوره ارزانیســـــــت!

 دل ربــــــــودن ارزان!

 دل شــکستن ارزان!

 دوستی ارزان است!

 دشمنیـــــــــها ارزان،چه شـــــــــــــرافت ارزان!

 تن عــــــــــریان ارزان!

 آبرو

 قیمت یک تکه نان و دوغ

 از همه چیز ارزانتر قیمت عشــــــــق

 چه قـــــــــدر کم شده است کمتــــــــر از آب روان،

 و چه تخفیف بزرگــــی خورده،قـیمت هر انسان!

————————————————————————————————–

       

منو یادت نره
My ID : Alireza_amiri72@yahoo.com

عشق واقعی

از لحظه ای که در یکی از اتاق های بیمارستان بستری شده بودم، زن و شوهری در تخت روبروی من مناقشه ی بی پایانی را ادامه می دادند.
زن می خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می خواست او همان جا بماند.
از حرف های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است. در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آنها آشنا شدم.

نایاب

شب ایستاده است
خیره نگاه او
بر چارچوب پنجره من
سر تا به پای پرسش اما
اندیشنک مانده و خاموش
شاید از هیچ سو جواب نیاید
دیری است مانده یک جسد سرد
در خلوت کبود اتاقم
هر عضو آن ز عضو دگر دور مانده است
گویی که قطعه ‚ قطعه دیگر را
از خویش رانده است
از یاد رفته در تن او وحدت
بر چهره اش که حیرت ماسیده روی آن
سه حفره کبود که خالی است
از تابش زمان
بویی فساد پرور و زهرآلود
تا مرز های دور خیالم دویده است
نقش زوال را
بر هر چه هست روشن و خوانا کشیده است
در اضطراب لحظه زنگار خورده ای
که روزهای رفته در آن بود نا پدید
با ناخن این جسد را
از هم شکافتم
رفتم درون هر رگ و هر استخوان آن
اما از آنچه در پی آن بودم
رنگی نیافتم
شب ایستاده است
خیره نگاه او
بر چارچوب پنجره من
با جنبش است پیکر او گرم یک جدال
بسته است نقش بر تن لبهایش
تصویر یک سوال

سهراب سپهری

افسوس….

بزرگترین افسوس آدمی آن است که می خواهد ولی نمی تواند

و

به یاد می آورد روزی را که می توانست ولی نمی خواست .

معشوق کیست ؟

امیری به شاهزاده خانمی گفت :

من عاشق توام …

شاهزاده گفت :

زیباتر از من خواهرم است که در پشت سر تو ایستاده است …

امیر برگشت و دید هیچکس نیست .

شاهزاده گفت:عاشق نیستی !!!!

عاشق به غیر از معشوقش نظر نمی کند .

Where Can I Order Nfl Checks
Cheap Retro Replica NFL NBA MLB Throwback Football Basketball Jerseys | hp printer ink cartridges refills| Jewelry Making Supplies | Thumb Joint Pain | Dog Health Problems |Tinkerbell Personal Checks |Garden Planters