تمام دنیا را گشته ام کنار تو اما , دنیای دیگریست

آرشیو سالیانه : 1389

بی تو

موضوع : شعر عاشقانه

بی تو دلم می‌گیرد

و با خودم می‌گویم

کاش آن یک بار که دیدمت

گفته بودم

که بی تو گاه دلم می‌گیرد

که بی تو گاه زندگی سخت می‌شود

که بی تو گاه هوای بودنت دیوانه‌ام می‌کند

اما نمی‌گفتم

که این «گاه» ها

گهگاه

تمامِ روز و شب من می‌شوند

آن وقت بغض راه گلویم را می‌گیرد

درست مثل همین روزها

ادامه مطلب را مشاهده کنید

خداحافظ دوستای گلم

موضوع : حرف های دل

تا حالا شده فقط یه انگیزه برای بودنت باشه؟

تا حالا شده هق هق گریه هاتو فقط تو گلو بشکنی تا کسی صداتو نشنوه؟

تا حالا شده درد که داری دهانت را روی بالشت بذاری و فریاد بزنی؟

تا حالا شده انقدر حرف داشته باشی برای گفتن اما گوشی نباشه برای شنیدن

و فقط تو بمونی و دفتر تنهاییت !

تو بمونی و کیبورد رنگ و رو رفته ی کامپیوترت؟

تا حالا شده تو یه اتاق تاریک تنها زانوهاتو بغل کنی و گریه کنی و از خدا بخوای مرگتو برسونه؟

تا حالا شده صبح که همه بیدار میشن و با انرژی ان

تو دستت بخوره به بالشت خیست و یادت بیاد انقدر گریه کردی که از حال رفتی ؟

اما من همه ی اینا شده کار هر شبم

خدا کنه هیچ وقت اینجوری نشی

خدا کنه همیشه گوشی واسه شنیدن دلتنگیات باشه

خدا کنه همیشه و همه جا شاد باشی

اینا رو واقعا واسه همه تون خواستم

الان که اینا رو مینویسم داره سرم منفجر میشه! دست و پام حسی نداره!

این سردرد لعنتی نمیذاره چشمام درست ببینه و خون دماغ شدن های بی خودم که نمی دونم یهو از کجا به سراغم اومداما باید مینوشتم

دلم نیومد بی خدافظی برم….

آره درست دیدی خدافظی

میرم تا یه سر و سامونی بدم به این وضع اسف بار

اگه من مغلوب شدم که هیچ…. اما اگه برنده شدم و کم نیاوردم برمیگردم باز.

اگه کم بیارم دیگه سارایی نیست!!! اگه کم بیارم مرگم حتمیه!!

دعا کنید برام

اگه دلتون تنگ شد کامنت بذارید اگه باشم ج میدم

اما اگه غیبتم خیلی خیلی طولانی شد

حتما

بدنم گوشه ای از زمین سرده سرد شده و چشمام باز باز مونده و حتما هیچ چشمی عزادارم نیست!


دلم خیلی گرفته که دارم اینجوری می نویسم نمی دونم چرا ولی دارم کم میارم مشکلاتم روز به روز زیادتر می شه

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری هفتم www.pichak.net کلیک کنید

ادامه مطلب را مشاهده کنید

داستان پند آموز

موضوع : داستان

مرد جوانی , از دانشکده فارغ التحصیل شد . ماهها بود  که ماشین  اسپرت  زیبایی ،  پشت های یک  نمایشگاه  به  سختی را جلب کرده  بود و از ته  دل آرزو می کرد  که روزی صاحب آن ماشین  شود  .

مرد جوان  ، از پدرش  خواسته  بود  که  برای هدیه  فارغ  التحصیلی ، آن  ماشین  را برایش بخرد . او می دانست  که پدر توانایی خرید  آن را دارد  .

بلاخره  روز فارغ التحصیلی فرار سید  و پدرش او را به  اتاق مطالعه  خصوصی اش فرا خواند و به او گفت  :  من از داشتن  پسر خوبی مثل  تو بی نهایت  مغرور و شاد  هستم  و تو را بیش از هر کس دیگری در دنیا  دوست دارم  . سپس یک جعبه  به دست  او داد . پسر , کنجکاو ولی ناامید . جعبه  را  گشود  و در آن یک انجیل زیبا ,  که روی آن  نام  او طلاکوب شده بود ,  یافت  .

با عصبانیت  فریادی برسر پدر کشید  و گفت  :  با تمام  ما و دارایی که داری ،  یک  انجیل به من میدهی ؟

کتاب مقدس را روی میز گذاشت  و پدر را ترک کرد .

سالها گذشت  و مرد  جوان  در کار و تجارت موفق شد . خانه زیبایی داشت و خانواده ای فوق العاده  . یک  روز به  این  فکر افتاد  که پدرش , حتماً خیلی پیر شده  و باید  سری به او بزند . از روز فارغ التحصیلی دیگر او را  ندیده  بود . اما قبل از اینکه  اقدامی بکند  ، تلگرامی به  دستش رسید  که خبر فوت  پدر در آن بود  و حاکی از این  بود  که در , تمام اموال  خود را  به  او بخشیده  است . بنابراین  لازم  بود  فوراً خود را به خانه برساند  و به امور رسیدگی نماید .

هنگامی که به  خانه پدررسید  . در قلبش احساس غم و پشیمانی کرد . اوراق و کاغذهای مهم  پدر را گشت  و آنها را بررسی نمود  و در آنجا ،  همان  انجیل  قدیمی را باز یافت  . در حالیکه  اشک  می ریخت  انجیل  را  باز کرد  و صفحات  آن را ورق زد و کلید  یک ماشین را پشت  جلد آن  پیدا کرد . در کنار آن ،  یک برچسب با نام همان نمایشگاه  که ماشین  مورد نظر او را داشت  ، وجود  . روی برچسب تاریخ  روز فارغ التحصیلی اش بود  و روی آن نوشته  شده بود :  تمام مبلغ پرداخت شده  است  .

چند بار در زندگی دعای خیر فرشتگان  و جواب مناجاتهایمان  را از دست داده ایم  فقط برای اینکه به آن صورتی که انتظار داریم  رخ  نداده اند … ؟؟؟

ادامه مطلب را مشاهده کنید

فریاد…

موضوع : حرف های دل

سکوتم فریادی است که گوش فلک را کر می کند

و اشکهایم دریایی است که غرق خواهدکرد هر انچه در مسیرش باشد

اخر از حس تنهایی خواهم مرد

روزی که دستانش را رها کردم باور نداشتم ر وزی

دوباره دستانش عادتم خواهد شد

ولی این بار او دستانش را رها کرد

این بارمن شاهد رفتنش هستم

سکوت ازار دهنده اش را ببین

دیگر حتی نمیتوانم از چشمانش بخوانم

عذاب بدتر از این چه خواهد بود

چه میتوانم بگویم

من که زمانی راندم

حالا باید بمانم و با دل زخمی تر از همیشه ام

چه سخت است بی زخم مردن

نمیدانم چه جرمی کردم و تاوان چه چیز را میدهم

دیگر چرا حکم ابد

خلاصی میخواهم حتی با مرگ

ادامه مطلب را مشاهده کنید

غم تنهایی

موضوع : جملات عاشقانه,حرف های دل

چرا وقتی که آدم تنها می شه
غم و غصه اش قد یک دنیا می شه
می ره یک گوشه پنهون می شینه
اونجارو مثل یه زندون میبینه
غم تنهایی اسیرت می کنه
تا بخای بجنبی پیرت می کنه
وقتی که تنها می شم اشک تو چشاک پر می زنه
غم میاد یواش یواش خونه ی دل در می زنه
یاد اون شبها می افتم زیر مهتاب بهار
توی جنگل لب چشمه می نشستیم منو یار
می گن این دنیا دیگه مثل قدیما نمی شه
دل این آدما زشته دیگه زیبا نمی شه
اون بالا باد داره زاغه ابرا رو چوب می زنه
اشک این ابرا زیاده ولی دریا نمی شه
ادامه مطلب را مشاهده کنید
تمام حقوق مادی و معنوی و طرح قالب برای "عاشقانه" محفوظ است و هر گونه کپی برداری خلاف قوانین می شود. گرافیک و طراحی : پارس تمز