• بازدید به روایت وب گذر
  • تبلیغات
  • حمایت از عاشقانه

    لطفا برای حمایت عاشقانه بنر سایت ما را در سایت یا وبلاگ خود بگذارید
     بعد بنر خود را بفرستید تا ما هم همین کارو بکنیم
    یا ما را لینک کنید



    http://asheganeh.ir/wp-content/uploads/13144481511.gif



    بنر به صورت کد برای
     قرار دادن در وبلاگ یا سایت

    دانلود 
  • تبادل لینک
    http://up.iranblog.com/Files6/020ba8ecbe46404988aa.gif
  • http://www.up.iranblog.com/images/0z7v1mzem1eiw1f883hr.jpg
    بانوى خردمندى در کوهستان سفر مى کرد که سنگ گران قیمتى را در جوى آبى پیدا کرد.
    روز بعد به مسافرى رسید که گرسنه بود.
    بانوى خردمند کیفش را باز کرد تا در غذایش با مسافر شریک شود.
    مسافر گرسنه، سنگ قیمتى را در کیف بانوى خردمند دید
    از آن خوشش آمد و از او خواست که آن سنگ را به او بدهد.
    زن خردمند هم بى درنگ، سنگ را به او داد
    مسافر بسیار شادمان شد و از این که شانس به او روى کرده بود،
    از خوشحالى سر از پا نمى شناخت.
    او مى دانست که جواهر به قدرى با ارزش است که تا آخر عمر مى تواند
    راحت زندگى کند، ولى چند روز بعد، مرد مسافر به راه افتاد
    تا هرچه زودتر، بانوى خردمند را پیدا کند.
    بالاخره هنگامى که او را یافت، سنگ را پس داد و گفت:
    «خیلى فکر کردم. مى دانم این سنگ چقدر با ارزش است،
    اما آن را به تو پس مى دهم با این امید که چیزى ارزشمندتر از آن به من بدهى.
    اگر مى توانى، آن محبتى را به من بده که به تو قدرت داد این سنگ را به من ببخشى . . .
    برچسب : , , , , , ,
    نویسنده : مدیر سایت | تاریخ : ۲۳ اسفند ۱۳۸۹ | موضوع : داستان

    ارسال نظر