واسه منی که دلتنگم ، دلگیرم از زندگی
بهتره سفر کردن و گرنه اینجا میمیرم

در گذر از هر گذری
خبر نبود از خبری
نه زنده بود زندگی
نه مرگ را بود اثری
نه ارزش گلایه ای
نه فرصتی به چاره ای
چه میتوان دوا نمود به قلب پاره پاره ای
نه در گذرگاه ، کسی
نه جنبش خار و خسی
نه پر زدن در قفسی
نه منتظر همنفسی
گفتم از چه میترسی
آخرش یه راهی هست
آخرش مگه رنگی ، بدتر از سیاهی هست ؟
بدتر از سیاهی هست ؟

سهم دل ما این بود آلوده و بیهوده ، تا بوده همین بوده

نه رو سفید پیش یار
نه سرفراز در دیار
ببین چگونه گم شد این سواره عشق در غبار
راه افتادم و هی رفتم ، شاید دلم کمی واشه

به امیدی که تا فردا نور امیدی پیدا شه

به این پست چند ستاره میدهید ؟ رای بدید
[کل: 0 میانگین: 0]
  • 16 می 2011
مطالب مشابه
دیدگاه بگذارید 0

*

code