125361810801 -


از دست عزیزان چه بگویم ؟ گله ای نیست

گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست

سرگرم  به خود زخم زدن در همه عمرم

هر لحظه جز این دست مرا مشغله ای نیست

دیری است که از  خانه خرابان جهانم

بر سقف فرو ریخته ام چلچله ا ی نیست

در حسرت دیدار تو آواره ترین هر چند که تا منزل تو فاصله ای نیست

بگذشته ام از خویش ولی از تو گذشتن

مرزی است که مشکل تر از آن مرحله ای نیست

سرگشته ترین کشتی دریای زمانم

می کوچم و در رهگذرم اسکله ای نیست

من سلسله جنبان دل عاشق خویشم

بر زندگی ام سایه ای از سلسله ای نیست

یخ بسته زمستان زمان در دل اسفند

رفتند عزیزان  و مرا قافله ای نیست.gif;base64,R0lGODlhAQABAAAAACH5BAEKAAEALAAAAAABAAEAAAICTAEAOw== -gif;base64,R0lGODlhAQABAAAAACH5BAEKAAEALAAAAAABAAEAAAICTAEAOw== -gif;base64,R0lGODlhAQABAAAAACH5BAEKAAEALAAAAAABAAEAAAICTAEAOw== -

شعر از شاعر معاصر بهمن رافعی

به این پست چند ستاره میدهید ؟ رای بدید
[کل: 0 میانگین: 0]
موضوع: شعر عاشقانه
  • 31 می 2011
مطالب مشابه
دیدگاه بگذارید 0

*

code