
از دست عزیزان چه بگویم ؟ گله ای نیست
گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست
سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم
هر لحظه جز این دست مرا مشغله ای نیست
دیری است که از خانه خرابان جهانم
بر سقف فرو ریخته ام چلچله ا ی نیست
در حسرت دیدار تو آواره ترین هر چند که تا منزل تو فاصله ای نیست
بگذشته ام از خویش ولی از تو گذشتن
مرزی است که مشکل تر از آن مرحله ای نیست
سرگشته ترین کشتی دریای زمانم
می کوچم و در رهگذرم اسکله ای نیست
من سلسله جنبان دل عاشق خویشم
بر زندگی ام سایه ای از سلسله ای نیست
یخ بسته زمستان زمان در دل اسفند
رفتند عزیزان و مرا قافله ای نیست.


شعر از شاعر معاصر بهمن رافعی
برچسب :
. شاعر,
http://asheganeh.ir از,
؟,
آن,
آواره,
ا,
از,
است.,
اسفند رفتند,
اسکله,
ام,
ای,
این,
بسته,
به,
بهمن,
بگویم,
تا,
تر,
ترین,
تو,
جز,
جنبان,
جهانم بر,
حسرت,
حوصله,
خانه,
خرابان,
خود,
خویش,
خویشم بر,
در,
دریای,
دست,
دل,
دگر,
دیدار,
رافعی,
رهگذرم,
ریخته,
زخم,
زدن,
زمان,
زمانم می,
زمستان,
زندگی,
سایه,
سقف,
سلسله,
عاشق,
عزیزان,
عمرم هر,
فاصله,
فرو,
قافله,
لحظه,
مرا,
مرحله,
مشغله,
مشکل,
معاصر,
منزل,
نیست بگذشته,
نیست در,
نیست دیری,
نیست سرگرم,
نیست سرگشته,
نیست من,
نیست گر,
نیست یخ,
نیست. شعر,
هر,
هست,
هم,
همه,
و,
ولی,
چلچله,
چند,
چه,
کشتی,
که,
کوچم,
گذشتن مرزی,
گله,
ی