دور ا دور عاشقت شدم
دور ا دور نگرانت بودم
دور ا دور عشق ورزیدم
و خود نمیدانستی که
نگاههای گاه و بی گاه و بی تفاوتت
سوژه ای برای تفسیر بود
که شب تا به صبحم را رویایی می کرد
و حال..
عاشق شدن و عشق ورزیدنت به دیگری را
دور ا دور میبینم
و از همین دور
..میمیرم..
دوباره سکوت
دوباره تنهایی
دوباره من ویک دنیا خاطره دوباره تنها شده ام دوباره دلم تنگ است
به اندازه غم یک گل پژمرده
به اندازه سوز تب یک دشت باران نخورده
به اندازه اندوه یک مرغ در قفس
دوباره صورتم نم اشگ را حس کرد
دوباره باران را به انتظار نشسته ام
دوباره درد رابه مداوا نشسته ام
دوباره دلشوره به دل نهفته ام
دوباره می خواهم به سوی تو بیایم
دوباره دلم هوای تو را کرده









باران کـه میبـارد
.
.
.
دلـم بـرایت تنـگ تـر می شـود
.
.
.
.
.
راه می افـتم …
بـدون ِ چـتـر
.
.
.
من بـغض می کنـم…
-
-
-
-
-
-
آسمـان گـریـه … !!!









خواب ناز بودم شبی
دیدم کسی در میزند
در را گشودم روی او
دیدم غم است در میزند
ای دوستان بی وفا
از غم بیاموزید وفا…..
غم با همه بیگانگی هر شب به من سر می زند
این همه حسود بودم و نمی دانستم!
به نسیمی که از کنارت موذیانه می گذرد
به چشمهای آشنا و پر آزار که بی حیا نگاهت می کند
به آفتابی که فقط تلاش گرم کردن تو را دارد
حسادت می کنم….
من آنقدر عاشقم
که به طبیعت بدبینم
طبیعت پر از نفس های آدمی است
که مرا وادار می کند حسادت کنم
به تنهای ام
به جهان
به خاطره ای دور از تو…
چقدر حسود شده ام!
می بینی؟؟!
این همه حسود بودم و نمی دانستم!
به نسیمی که از کنارت موذیانه می گذرد
به چشمهای آشنا و پر آزار که بی حیا نگاهت می کند
به آفتابی که فقط تلاش گرم کردن تو را دارد
حسادت می کنم….
من آنقدر عاشقم
که به طبیعت بدبینم
طبیعت پر از نفس های آدمی است
که مرا وادار می کند حسادت کنم
به تنهای ام
به جهان
به خاطره ای دور از تو…
چقدر حسود شده ام!
می بینی؟؟!
چراغ ریشه های جهل
همچنان آویز است
به غفلت و به اصرار
بر سر درِ شهر
و پنهان
در پشتِ پرده
آذین عقلِ خردمند
تمنایی در آیین پرستش
به عادتِ دیرین
در چپاولِ بی بنیه جماعت
در خیالِ آخرتِ نیک
افسوس
این سرزمین
برنمی تابد
سلیم عقلِ پویا را!
هرگز به کسی نگاه نکن وقتی قصد دروغ گفتن داری!
هرگز به کسی محبت نکن وقتی قصد شکستن قلبش را داری !!!
هرگز قلبی را قفل نکن وقتی کلیدش را نداری!!
برچسب : . وقتی, به, داری, داری! هرگز, دروغ, را, شكستن, قصد, قفل, قلبش, قلبی, كسی, كلیدش, محبت, نداری, نكن, نگاه, هرگز, گفتن
* سرگذشت *
بر سرِ سرگذشت
چه گذشت
که دیگر از دیارِ ما نگذشت
وعده مگر نبود به گذشت
آنچه که بی التفات بینِ ما گذشت
هزار بار گفتمت
که نرو
به رهِ نادیده ی عقل
بی نگاه سر به زیر کردی و
رفتی به سوی سرگذشت
…
حال بی خیال
بیا!
گذشت آنچه که بینِ ما گذشت!
می خواهم برای تو بنویسم برای تو که هیچ وقت نیستی که ببینی غم تنهایی و بی کسی ام را
تو نیستی که ببینی که لحظه ها بدون تو چقدر سخت میگذرد و و ثانیه ها بدون تو در حال جان سپاری هستند چرا نمی آیی وبه تیرگی شب هایم رنگ نور نمی پاشی کاش بودی ، کاش میدانستی وسعت عشقم را ، کاش می توانستم بدون هیچ ترسی تمام عشقم را به تو فریاد بزنم ولی افسوس که تو نیستی و هیچ خبری از عشق وافرم به خود نداری من تو را می خواهم ، گرمی دستانت را ، هرم نفسهایت را وعطر تنت را من بی هیچ بهانه ایی تو را میخواهم فقط تو را چون تنها تو می توانی …. و دیگر هیچ
ولی او نمیداند که من چقدر دوستش دارم شاید مرا نخواهد با این چه کنم…
ازهمه کس بریده ام تا به خدا رسیده ام نازترین نیا زها ، بودن با نیا ز بود شاکرلطف حق منم، تا که به خدمتی رسم مکتب ومدرسه ترا ، پیرمغان ز او ترا من چه غرورکرده ام؟ریشه دوانده دردلم قامت بی ساز دلم در قلمت حصار شد مرشد حق من تویی،واسطه را من چکنم گله بی رقیب را ، حمله گرگ ومیش را کس نشمردمرحمت،روح جهانی ای حمد من به تمنای تو دل تا به هوس کشیده ام رمز سماع در رگم ، شوق چکیده ازکفم راه خطا تو بسته ای ،عین شراب بر لبم نقل به کام گشته ام ،مهره نشانه گشته ام پاک کن این رنگ سیه،جلوه کن ای مرشد ومه تا به کی ازخصم درون،دود به ریش دل کنم
مهربشر نمی خرم رحمت حق چودیده ام
من به اله بی نیاز با دل خود رسیده ام
اوکه جوازعالم است من به کجا رسیده ام
من که زجام این جهان به منتهی رسیده ام
خود ارنی ولن تری زگوش اورسیده ام
ای شه بی حصرونفر تا نگهت رسیده ام
موج طراوتم دهی من به جرس رسیده ام
من چه نهایتش دهم تا به خمت رسیده ام
ازکه سراغ گیرمت،من به خودت رسیده ام
دست به دست من بده تا به حذررسیده ام
تا به جهان سبز تو با عظمت رسیده ام
از همه کوزه ها پرم تا به لبت رسیده ام
تا که به کوی بی کسان بینفسم رسیده ام
من که در این سوز گنه به اصفیا رسیده ام
من که به ساحت نظر به لطف حق رسیده ام
برچسب : http://asheganeh.ir ازهمه, ،, ،عین, ،مهره, ارنی, ازخصم, ازکفم تا, است., اصفیا, اله, ام, ام تا, ام دست, ام راه, ام رمز, ام شاکرلطف, ام قامت, ام مرشد, ام من, ام مهربشر, ام مکتب, ام نازترین, ام نقل, ام پاک, ام کس, ام گله, ام؟ریشه, او, اورسیده, ای, این, با, بده, بر, بریده, بسته, به, بود من, بودن., بی, بینفسم, تا, ترا, ترا من, تری, تمنای, تو, تویی،واسطه, جرس, جهان, جهانی, جوازعالم, حذررسیده, حصار, حصرونفر, حق, حمد ازکه, حمله, خدا, خدمتی, خرم, خطا, خمت, خود, خودت, در, دردلم خود, درون،دود, دست, دل, دلم, دهم, دهی, دوانده, را, را من, رحمت, رسم اوکه, رسیده, رقیب, رنگ, رگم, ریش, ز, زجام, زها, زگوش, ساحت, ساز, سبز, سراغ, سماع, سوز, سیه،جلوه, شد ای, شراب, شه, شوق, طراوتم, عظمت, غرورکرده, قلمت, لبت, لبم از, لطف, مرشد, من, منتهی, منم،, نشانه, نشمردمرحمت،روح, نظر, نمی, نهایتش, نگهت, نیا, نیاز, ها, همه, هوس, ولن, ومدرسه, ومه من, ومیش, پرم, پیرمغان, چه, چودیده, چکنم موج, چکیده, کام, کجا, کس, کسان, کشیده, کن, کنم من, که, کوزه, کوی, کی, گرگ, گشته, گنه, گیرمت،من
عاشقی یاد گرفتنی نیست
هیچ مادری گریه را به کودکش یاد نمی دهد
عاشق که بودی
دست کم
تشری که با نگاهت می زدی
دل آدم را پاره نمی کرد
مهم نیست
من که برای معامله نیامده ام
اصل مهم این است
که هنوز تمام راه ها به تو ختم می شوند
وتو در جیب هایت تکه هایی از بهشت را پنهان کرده ای
نوشتن
فقط بهانه ای است که با تو باشم
اگر چه
این واژه های نخ نما قابل تو را ندارند … .
خونه غمگین
خونه سوت و کور بی تو
رنگ خوشبختی عزیزم
دیگه از من دور بی تو
مه گرفته کوچه ها رو
اما سایه ی تو پیداست
می شنوم صدای شب رو
می گه اون که رفته اینجاست
تو با شب رفتی و با شب
میای از دیار غربت
توی قلب من می مونی
پر غرور و پر نجابت
حالا دست من تنها شعر دستاتو می خونه
حس خوب با تو بودن تو رگای من می مونه
حالا دست من تنها شعر دستاتو می خونه
حس خوب با تو بودن تو رگای من می مونه
دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد
به زیر آن درختی رو که او گلهای تر دارد
در این بازار عطاران مرو هر سو چو بیکاران
به دکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد
ترازو گر نداری پس تو را زو رهزند هر کس
یکی قلبی بیاراید تو پنداری که زر دارد
تو را بر در نشاند او به طراری که میآید
تو منشین منتظر بر در که آن خانه دو در دارد
به هر دیگی که میجوشد میاور کاسه و منشین
که هر دیگی که میجوشد درون چیزی دگر دارد
نه هر کلکی شکر دارد نه هر زیری زبر دارد
نه هر چشمی نظر دارد نه هر بحری گهر دارد
بنال ای بلبل دستان ازیرا ناله مستان
میان صخره و خارا اثر دارد اثر دارد
بنه سر گر نمیگنجی که اندر چشمه سوزن
اگر رشته نمیگنجد از آن باشد که سر دارد
چراغست این دل بیدار به زیر دامنش میدار
از این باد و هوا بگذر هوایش شور و شر دارد
چو تو از باد بگذشتی مقیم چشمهای گشتی
حریف همدمی گشتی که آبی بر جگر دارد
چو آبت بر جگر باشد درخت سبز را مانی
که میوه نو دهد دایم درون دل سفر دارد
* من یاد گرفته ام *
من یاد گرفته ام
نخودم را قسمت کنم
با ستاره ی گذر
با مسافرِ خواب
که از تهی می کند عبور
من یاد گرفته ام
با پرندگان
هم سفره باشم
هنگامِ طلوع
یاد گرفته ام
سفر نکنم
میانِ آسمان برای فتح
اگر تو نباشی
من یاد گرفته ام
که یاد بگیرم
با تو بودن را
برای همیشه ماندن در آرزوی خیال!
برای آدم نابینا شیشه و الماس فرقی نداره ، پس اگه کسی قدرتو ندونست فکر نکن تو شیشه ای ، اون نابیناست .
من یاد گرفته ام …
دوست داشتن دلیل نمی خواهد …
ولی نمی دانم چرا …
خیلی ها …
و حتی خیلی های دیگر …
… می گویند :
این روز ها …
دوست داشتن
دلیل می خواهد …
و پشت یک سلام و لبخندی ساده …
دنبال یک سلام و لبخندی پیچیده …
دنبال گودالی از تعفن می گردند
وقتی همه ی پلنگ ها صورتی اند …
وقتی که دوپینگ پهلوان می سازد …
ایراد مگیر عشق ها ساعتی اند
برچسب : ., . وقتی, . چرا, ،, آدم, از, الماس, ام, اند, اون, اگه, ای, ایراد, این, برای, تعفن, تمام, تو, حتی, خواهد, خیلی, داشتن, داشتن دلیل, دانم, دلیل, دوپینگ, دیگر, روز, ساده, سازد, ساعتی, سلام, شیرها, شیشه, صورتی:, عشق, فرقی, فکر, قدرتو, لبخندی, من, مگیر, می, نابینا, نابیناست, نداره, ندونست, نمی, نکن, ها, های, همه, و, پاکتی, پس, پشت, پلنگ, پهلوان, پیچیده, کسی, که, گردند, گرفته, گودالی, گویند, ی, یاد, یک, …, … خیلی, … دنبال, … دوست, … و, … ولی
نویسنده ها “سیگار “می کشند…
شاعر ها” هجران”…
نقاش ها “تابلو”… …
زندانبان ها “دیوار”…
زندانی ها “تنهایی”…
… … دزدها “سرک”…
مریضها” درد”….
بچه ها” قد”…
و من برای کشیدن
“نفسهای تو “را انتخاب می کنم….
دوست داشتن از عشق برتر است …
.عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی
.اما دوست داشتن پیوندی خودآگاه و از روی بصیرت روشن و زلال
عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هر چه از غریزه سرزند بی ارزش است
و دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هر جا که یک روح ارتفاع دارد، دوست داشتن نیز همگام با آن اوج می یابد
عشق در غالب دلها در شکلها و رنگهای تقریبا مشابهی متجلی می شود
و دارای صفات و حالات و مظاهر مشترکی است
اما دوست داشتن در هر روحی جلوه ای خاص خویش دارد و از روح رنگ می گیرد و چون روح ها، برخلاف
غریزه ها، هر کدام رنگی و ارتفاعی و بعدی و طعم و عطری ویژه خویش دارد، می توان گفت
.که به شماره هر روحی، دوست داشتنی هست
عشق جوششی یک جانبه است. به معشوق نمی اندیشد که کیست؟ یک « خود جوشی ذاتی » است
و از این رو همیشه اشتباه می کند و در انتخاب به سختی می لغزد و یا همواره یکجانبه می ماند
و گاه، میان دو بیگانه ناهمانند، عشقی جرقه می زند و چون در تاریکی است
و یکدیگر را نمی بینند، پس از انفجار این صاعقه است که در پرتو روشنایی آن، چهره یکدیگر را
می توانند دید و در اینجا است که گاه، پس از جرقه زدن عشق، عاشق و معشوق که
در چهره هم می نگرند، احساس می کنند که هم را نمی شناسند و بیگانگی و
.ناآشنایی پس از عشق – که درد کوچکی نیست – فراوان است
اما دوست داشتن در روشنایی ریشه می بندد و در زیر نور سبز می شود و رشد می کند
و از این رو است که همواره پس از آشنایی پدید می آید، و در حقیقت، در
آغاز، دو روح خطوط آشنایی را در سیما و نگاه یکدیگر می خوانند. و پس
از « آشنا شدن » است که « خودمانی » می شوند – دو روح، نه دو نفر، که ممکن است
دو نفر با هم در عین رودربایستی ها احساس خودمانی کنند و این حالت بقدری
ظریف و فرّار است که بسادگی از زیر دست احساس و فهم می گریزد – و سپس، طعم
خویشاوندی و بوی خویشاوندی و گرمای خویشاوندی از سخن و رفتار و
آهنگ کلام یکدیگر احساس می شود و از این منزل است که ناگهان، خودبخود، دو همسفر
بچشم می بینند که به پهندشت بیکرانه مهربانی رسیده اند و آسمان صاف و بی لک
دوست داشتن بر بالای سرشان خیمه گسترده است و افقهای روشن و
پاک صمیمی « ایمان » در برابرشان باز می شود و نسیمی گرم و لطیف – همچون روح
یک معبد متروک که در محراب پنهانی آن، خیال راهبی بزرگ نقش بر زمین شده
و زمزمه دردآلود نیایش مناره تنها و غریب آنرا به لرزه می آورد – هر لحظه
پیام الهام های تازه آسمانهای دیگر و سرزمینهای دیگر و عطر گلهای مرموز و جانبخش
بوستانهای دیگر را به همراه دارد و خود را، به مهر و عشوه ای بازیگر و شیرین
و شوخ، هر لحظه، بر سر و روی این دو می زند
عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی « فهمیدن » و « اندیشیدن » نیست
اما دوست داشتن، در اوج معراجش از سرحد عقل فراتر می رود و فهمیدن و اندیشیدن
را نیز از زمین می کند و با خود به قله بلند اشراق می برد
عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند و دوست داشتن زیبایی های
دلخواه را در « دوست » می بیند و می یابد
عشق یک فریب بزرگ و قوی است و دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی، بی انتها و مطلق
عشق در دریا غرق شدن است و دوست داشتن در دریا شنا کردن
عشق بینایی را می گیرد و دوست داشتن می دهد
عشق خشن است و شدید و در عین حال ناپایدار و نامطمئن و
دوست داشتن لطیف است و نرم در عین حال پایدار و سرشار اطمینان
عشق همواره با شک آلوده است و دوست داشتن سراپا یقین است و شک ناپذیر
از عشق هر چه بیشتر می نوشیم، سیراب تر می شویم
و از دوست داشتن هر چه بیشتر، تشنه تر
عشق هر چه دیرتر می پاید کهنه تر می شود و دوست داشتن نوتر
عشق نیرویی است در عاشق، که او را به معشوق می کشاند
و دوست داشتن جاذبه ای است در دوست که دوست را به دوست می برد
عشق، تملک معشوق است و دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست
عشق یک اغفال بزرگ و نیرومند است تا انسان به زندگی مشغول گردد
و به روزمرگی – که طبیعت سخت آن را دوست میدارد – سرگرم شود
و دوست داشتن زاده وحشت از غربت است و خودآگاهی ترس آور آدمی دراین بیگانه بازار زشت و بیهوده
عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن
عشق غذا خوردن یک حریص گرسنه است
و
دوست داشتن « همزبانی در سرزمین بیگانه یافتن » است
مـــــــــــادر تنها کسی که میتونی براش ناز کنی
سرش داد و بیداد راه بندازی
باهاش قهر کنی
اما اون با اینکه تو مقصری
بازم با بشقاب غذا میاد و میگه با من قهری با غذا که قهر نیستی
باورت داشتم از روز نخست
آمدی تا باشی
پر از شعر
پر از همهمه بودی
اما
هیچ حرفی نزدی
پر از گفتنه
دلدادگی ات
پر از زمزمه ی عشق به دریا شدنت
باز حرفی نزدی و فقط خندیدی
خوبه من
می فهمم از دو چشمت
همه حرف های تو را
بی کلام اینجا باش
آخه اینجا بودن نیست محتاج صدا
بودنت با دل من بی صدا هم زیباست