03797783955563869618 - داستان صفر و بینهایت - دکتر علی شریعتی

 

یک ٬ جلوش تا بینهایت صفرها!

کی بود
یکی نبود
غیر از خدا
هیچ چی نبود
هیچ کی نبود
خدا تنهابود
خدا مهربان بود
خدا بینا بود
خدا دوستدار زیبایی بود
خدا دوستدار شایستگی بود
خدا از سکوت بدش می آمد
خدا از سکون بدش می آمد
خدا از پوچی بدش می آمد
خدا از نیستی بدش می آمد

خدا آفریننده بود
مگر می شود که نیافریند؟
ناگهان ابرها را آفرید
در فضای نیستی رها کرد
ابرهایی از ذره ها
هر ذره
منظومه ای کوچک ٬ نامش : اتم
آفتابی در میان
و پیرامونش ٬ ستاره ای ٬ ستاره هایی ٬ پروانه وار ٬ در گردش
( کعبه ای ٬ برگردش ٬ پرستندگان ٬ در طواف

gif;base64,R0lGODlhAQABAAAAACH5BAEKAAEALAAAAAABAAEAAAICTAEAOw== - داستان صفر و بینهایت - دکتر علی شریعتی

 

  • 12 می 2011
ادامه مطلب

عصر یک جمعه دلگیر

وقت لالایی خورشید

نعره چکمه قدرت توی کوچمون که پیچید

شعر من از قلم افتاد

بغض من نمیره از یاد

وقت باز جویی من شد

واسه من شکنجه آزاد

من کلاهی بر نداشتم من فقط ترانه می گم

از شقایق می نویسم،شعر عاشقانه می گم

من کلاهی بر نداشتم

به من آزادی نمیدین

از کدوم واژه می ترسین که برام ابد بریدین

نگاتون شما همیشه پی رنگای سیاهه

شما خورشیدو ندیدین،شما راتون اشتباهه

اما من خورشیدو دارم

تو ترانه هام نوشتم

یا نخوندین نمیدونین یا همینه سرنوشتم

آره من غزل فروشم،غزلما می فروشم

زندگیم فقط همینه که هنوز خونه به دوشم

melancholy autumn - آره من غزل فروشم،غزلما می فروشم

  • 12 جولای 2010
ادامه مطلب