قسم به پرستو
ان گاه که جفتش میمیرد
و تنها به آشیانه باز میگردد
چه غروب غریبی!
قسم به کرم شب تاب
ان گاه که از پیله بیرن می آید
و با نسیم هم آغوش می شود
چه پروازی!
قسم به خورشید
آنگاه که تو بر آن میتابی
چه تلالویی!
قسم به همه دانه ها
ان گاه که در خاک میمیرند
و در نور متولد میشوند
چه رستاخیزی!
قسم به ساقه ای که در باد میشکند
ان گاه که از ایشان جز خاکستری برجای نمی ماند
قسم به تمامی آیینه ها
ان گاه که در برابر آب قرار میگیرند
قسم به لطافت قسم
میدانم
که میدانی
دوستت دارم. مسیحا برزگر

 بقیه در ادامــــــــــه مـــــــطــــــــــلــــــــــــــــــــــــــــــــــب

  • 9 جولای 2012
ادامه مطلب

 

اگر امیدواری که رنجت بار نیکو دهد هرگز گفتار آموزگاران را خوار مدار و از فرمانشان سر مپیچ . بزرگمهر

به بسیار گفتن آبروی خود مبر.بزرگمهر

دوستان برای شکار دشمنان چون تیر و کمان اند.بزرگمهر

ستوده و نیک فرجام کسی است که دادگر و نیکنام و در کردار و گفتار به هنجار باشد . بزرگمهر

آنچه دلخواه همه است جز تن درستی نیست ، که اگر کسی روزی از آن محروم شد آرزویی جز بدست آوردنش ندارد . بزرگمهر

فر و شکوه زمانی فزونی می یابد که دانا نزدمان ارجمند باشد ، و کام بدخواه را به زهر بی اعتنایی بیالایم .  بزرگمهر

برترین دانش ها یزدان پرستی است .  بزرگمهر

بقیه در ادامــــــــــه مـــــــطــــــــــلــــــــــــــــــــــــــــــــــب

 

  • 7 جولای 2012
ادامه مطلب

 

gif;base64,R0lGODlhAQABAAAAACH5BAEKAAEALAAAAAABAAEAAAICTAEAOw== - سخنان جبران خلیل جبران

شگفتا که از مرگ میهراسیم ولی آرزوی خفتن و رویاهای زیبا را داریم.جبران خلیل جبران

زجر کشیده ! تو آنگاه به کمال رسیده ای که بیداری در خطاب و سخن گفتنت جلوه کند . جبران خلیل جبران

چون عاشقی آمد، سزاوار نباشد این گفتار که : خدا در قلب من است ، شایسته تر آن که گفته آید : من در قلب خداوندم. جبران خلیل جبران

هنگامی که به بالای کوه رسیدید ، تازه آغاز بالا رفتن است.جبران خلیل جبران

بقیه در ادامــــــــــه مـــــــطــــــــــلــــــــــــــــــــــــــــــــــب

  • 7 جولای 2012
ادامه مطلب

Khastegi -    خسته ام

هنوز کابوس رفتنت را
بیدار نشده ام
با وجود این همه زمان !

خسته ام

هنوز کابوس رفتنت را

بیدار نشده ام

با وجود این همه زمان !

صدای سکوتت می آید

از لای نسیم

که بی خیال ، چشمهایم را می بَرد

می بَرد تا ناکجای هزار کجای نامعلوم !

و آنجا رهایم می کُند

بی نشان …

امشب تنهایم

و اندوه شب ، آزرده ام می کند …

دیگر از خیالت خسته ام !

و سهم من

از تمام تو

واژه ای جوهری است از نامت

که ذهن سپید کاغذ را

لک می کند

سیاه !

و حسرتی می نهد بر دلم

سخت

سنگین !

و فقط خدا می داند که

جای خالیت را هیچ ستاره ای پر نمی کند…

بیا و ببین که چقدر

بی رحم شده ام این روزها!

تمام شعرهایم را می سوزانم

پنجره ها را می بندم

با خیالت می جنگم

و دیگر نم نم باران عاشقم نمی کند

رنگ آبی زیبا نیست

و از همه بدتر اینکه

دوستت ندارم !

باز هم دروغی کبود…

خنده ام می گیرد!!!

از همه خسته ام

خسته از همه

بیش از همه از خویش

هنوز هم

یادت ویرانم می کند

و آوار

می شود بر لحظه هایم

و هیچ دستی

یاور آبادانیم نیست

هیچگاه نبوده !

خویشتن را از یاد برده ام

ودر این غروب غریب ،

گریه امانم را بریده

لعنت بر من که دوستت دارم هنوز

لعنت بر تو که دوستم نداشتی هرگز!

و امشب باز

بی تواشکهای این آواره ی همیشه تنها

در باریکترین کوچه های صبرش

سرریز می شوند

آسان

بچه گانه

وتنها…

و این است

تقدیر بدون تو…!!!

  • 17 جولای 2010
ادامه مطلب