39265716207934456307 - عشق واقعی

 

یک بار دختری حین صحبت با پسری که عاشقش بود، ازش پرسید
چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟
دلیلشو نمیدونم …اما واقعا”‌دوست دارم
تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان کنی… پس چطور دوستم داری؟
چطور میتونی بگی عاشقمی؟
من جدا”دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت کنم
ثابت کنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی
باشه.. باشه!!! میگم… چون تو خوشگلی،
صدات گرم و خواستنیه،
همیشه بهم اهمیت میدی،
دوست داشتنی هستی،
با ملاحظه هستی،
بخاطر لبخندت،
دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد
متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناکی کرد و به حالت کما رفت
پسر نامه ای رو کنارش گذاشت با این مضمون:
عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا که نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟
نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم
گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت کردن هات دوست دارم اما حالا که نمیتونی برام اونجوری باشی،
پس منم نمیتونم دوست داشته باشم
گفتم واسه لبخندات، برای حرکاتت عاشقتم
اما حالا نه میتونی بخندی نه حرکت کنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم
اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره
عشق دلیل میخواد؟
نه!معلومه که نه!!
پس من هنوز هم عاشقتم
عشق واقعی هیچوقت نمی میره
این هوس است که کمتر و کمتر میشه و از بین میره
“عشق خام و ناقص میگه:”من دوست دارم چون بهت نیاز دارم
“ولی عشق کامل و پخته میگه:”بهت نیاز دارم چون دوست دارم
“سرنوشت تعیین میکنه که چه شخصی تو زندگیت وارد بشه، اما قلب
حکم می کنه که چه شخصی در قلبت بمونه.

  • 17 ژوئن 2011
ادامه مطلب



Once a Girl when having a conversation with her lover, asked

یک بار دختری حین صحبت با پسری که عاشقش بود، ازش پرسید:

Why do you like me..? Why do you love me

چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟

I can”t tell the reason… but I really like you

دلیلشو نمیدونم …اما واقعا”‌دوست دارم.

You can”t even tell me the reason… how can you say you like me?

تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان کنی… پس چطور دوستم داری؟

How can you say you love me?

چطور میتونی بگی عاشقمی؟

I really don”t know the reason, but I can prove that I love U

من جدا”دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت کنم.

Proof ? No! I want you to tell me the reason

ثابت کنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی.

Ok..ok!!! Erm… because you are beautiful,

باشه.. باشه!!! میگم… چون تو خوشگلی،

because your voice is sweet,

صدات گرم و خواستنیه،

because you are caring,

همیشه بهم اهمیت میدی،

because you are loving,

دوست داشتنی هستی،

because you are thoughtful,

با ملاحظه هستی،

because of your smile,

بخاطر لبخندت،

The Girl felt very satisfied with the lover”s answer

دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد.

Unfortunately, a few days later, the Lady met with an accident and went in coma

متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناکی کرد و به حالت کما رفت.

The Guy then placed a letter by her side

پسر نامه ای رو کنارش گذاشت با این مضمون:

Darling, Because of your sweet voice that I love you, Now can you talk?

عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا که نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟

No! Therefore I cannot love you

نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم.

Because of your care and concern that I like you Now that you cannot show them, therefore I cannot love you

گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت کردن هات دوست دارم اما حالا که نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم.

Because of your smile, because of your movements that I love you

گفتم واسه لبخندات، برای حرکاتت عاشقتم.

Now can you smile? Now can you move? No , therefore I cannot love you

اما حالا نه میتونی بخندی نه حرکت کنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم.

If love needs a reason, like now, There is no reason for me to love you anymore

اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره.

Does love need a reason?

عشق دلیل میخواد؟

NO! Therefore!!

نه!معلومه که نه!!

I Still LOVE YOU…

پس من هنوز هم عاشقتم.

True love never dies for it is lust that fades away

عشق واقعی هیچوقت نمی میره.

Love bonds for a lifetime but lust just pushes away

این هوس است که کمتر و کمتر میشه و از بین میره.

Immature love says: “I love you because I need you”

“عشق خام و ناقص میگه:”من دوست دارم چون بهت نیاز دارم.

Mature love says “I need you because I love you”

“ولی عشق کامل و پخته میگه:”بهت نیاز دارم چون دوست دارم.

“Fate Determines Who Comes Into Our Lives, But Heart Determines Who Stays”

“سرنوشت تعیین میکنه که چه شخصی تو زندگیت وارد بشه، اما قلب حکم می کنه که چه شخصی در قلبت بمونه”.

  • 5 آوریل 2011
ادامه مطلب

دختر : یک بار دختری حین صحبت با پسری که عاشقش بود ، ازش پرسید …؟ چرا

دوستم داری…؟ واسه چی عاشقمی…؟

پسر : دلیلشو نمیدونم … اما واقعا دوست دارم

دختر : تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان کنی… پس چطور دوستم داری…؟ چطور

میتونی بگی عاشقمی…؟

پسر : من جدا دلیلشو نمیدونم ، اما میتونم بهت ثابت کنم دختر : ثابت کنی…؟ نه…! من

میخوام دلیلتو بگی پسر : باشه.. باشه…!!! میگم… چون تو خوشگلی ، صدات گرم و

خواستنیه ، همیشه بهم اهمیت میدی ، دوست داشتنی هستی ، با ملاحظه هستی ،

بخاطر لبخندت ،

دختر : دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد اما متاسفانه ، چند روز بعد ،

اون دختر تصادف وحشتناکی کرد و به حالت کما رفت پسر نامه ای رو کنارش

گذاشت با این مضمون :

پسر : عزیزم ، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا که نمیتونی حرف بزنی ،

میتونی…؟ نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم ، گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت

کردن هات دوست دارم اما حالا که نمیتونی برام اونجوری باشی ، پس منم نمیتونم

دوست داشته باشم ، گفتم واسه لبخندات ، برای حرکاتت عاشقتم ، اما حالا نه میتونی

بخندی نه حرکت کنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم ، اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد

مثل همین الان ، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره عشق دلیل

میخواد…؟ نه…! معلومه که نه!!… پس من هنوز هم عاشقتم عشق واقعی هیچوقت نمی

میره این هوس است که کمتر و کمتر میشه و از بین میره عشق خام و ناقص میگ :

من دوست دارم چون بهت نیاز دارم ولی عشق کامل و پخته میگه : “بهت نیاز دارم

چون دوست دارم “سرنوشت تعیین میکنه که چه شخصی تو زندگیت وارد بشه، اما

قلب حکم می کنه که چه شخصی در قلبت بمونه

hbn - قصه ای عشق کوتاه

جوانی گمنام عاشق دختر پادشاهی شد. رنج این عشق او را بیچاره کرده بود و راهی

برای رسیدن به معشوق نمی یافت. مردی زیرک از ندیمان پادشاه که دلباختگی او را

دید و جوانی ساده و خوش قلبش یافت، به او گفت پادشاه ، اهل معرفت است، اگر

احساس کند که تو بنده ای از بندگان خدا هستی ، خودش به سراغ تو خواهد آمد.

جوان به امید رسیدن به معشوق ، گوشه گیری پیشه کرد و به عبادت و نیایش مشغول

شد، به طوری که اندک اندک مجذوب پرستش گردید و آثار اخلاص در او تجلی

یافت .

روزی گذر پادشاه بر مکان او افتاد ، احوال وی را جویا شد و دانست که جوان، بنده

ای با اخلاص از بندگان خداست . در همان جا از وی خواست که به خواستگاری

دخترش بیاید و او را خواستگاری کند . جوان فرصتی برای فکر کردن طلبید و پادشاه

به او مهلت داد .

همین که پادشاه از آن مکان دور شد ، جوان وسایل خود را جمع کرد و به مکانی نا

معلوم رفت . ندیم پادشاه از رفتار جوان تعجب کرد و به جست و جوی جوان پرداخت

تا علت این تصمیم را بداند . بعد از مدتها جستجو او را یافت . گفت: (( تو در شوق

رسیدن به دختر پادشاه آن گونه بی قرار بودی ، چرا وقتی پادشاه به سراغ تو آمد و

ازدواج با دخترش را از تو خواست ، از آن فرار کردی؟ ))

جوان گفت: (( اگر آن بندگی دروغین که بخاطر رسیدن به معشوق بود ، پادشاهی را

به در خانه ام آورد ، چرا قدم در بندگی راستین نگذارم تا پادشاه جهان را در خانه

خویش نبینم؟

  • 1 جولای 2010
ادامه مطلب