در اتاقم تنها

با هزاران اندوه

که نبودش پایان

با دلی خسته ز درد

غم تنهایی را می بینم

من چرا میترسم ؟

و به خود می گویم

تو که تنها بودی

چه در آن تازه بهاری که هنوز

کودکی بیش نبودی

دوستت از بام پرید

دلت از غصه شکست

آسمان با تو گریست

و بهارت دی شد

و تو تنها ماندی

پس چرا میترسی ؟

تو که با تنهایی روز و شب

همزادی

تو که با تنهایی عاقبت

خو کردی

هیچ داری تو بیاد ؟

هر زمان بال گشودی

تا به پرواز در آیی

بال پرواز تو شکستند

پر پرواز تو بستند

و تو تنها ماندی

و هنوز تنهایی

پس چرا میترسی ؟

به این پست چند ستاره میدهید ؟ رای بدید
[کل: 0 میانگین: 0]
  • 16 می 2011
مطالب مشابه
دیدگاه بگذارید 0

*

code